یه فامیل داشتیم تاجر عسل بود حدودا صد سال عمر کرد و دست کم فکر میکنم هفتاد سالش تو کار عسل بود چند ماه پیش فوت شد پدرش هم صد و شش سال عمر کرد هر دو شون آدمای باخدا و خوبی بودند دیشب پسر رو در خواب دیدم جایی کار میکردیم و مثل این بود که اونم اونجا کار میکرد سفارشی مدیر بود و کارشم خوب نبود و به زور باید تحملش میکردیم !
یه فامیل دیگه هم داشتیم امام جماعت مسجد بود اونم چند ماه پیش به رحمت خدا رفت هنوز گاهی براش قرآن میخونم چندشب پیش خواب دیدم در خانه ای هستیم که حیاطش حدودا دوپله از سطح کوچه پایینتره با همون لباس طلبگی و بدون عبا موتورسیکلتشو میخواست ببره بیرون کمکش کردم از پله ها ببره بالا ... عرض کوچه هم کمتر از یک متر بود گفت این قرآنه( یا چیزی شبیه این) شاید میخواست درسی به من بده چون این روزا اصلا دستم به کار نمیره !
خدا هممونو رحمت کنه !
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان